Showing posts with label Mysticism. Show all posts
Showing posts with label Mysticism. Show all posts

Wednesday, September 22, 2010

باغ سبز عشق

بـاغ سبـز عشـق!
عبدالعلی بازرگان
The Green Garden of Love!
By: Abd'ol-Aali Bazargan

چندى پيش به ديدارهموطنى هنرمند رفته بودم كه خانه‌اش در ميان جنگلى سبز و خرم، مشرف به درياچه‌اى دل‌انگيز و آرام‌بخش بود. البته در ميان ايرانيان مهاجر به دنياى غرب، به خصوص ساكنين شهرهاى ساحلى يا مناطق جنگلى، چنين موقعيت‌هاى ممتازى براى بسيارى از هموطنان فراهم است.

آن روز در ميان گفتگوهاى گوناگون، سئوالى را به شوخى و جدى مطرح كرد كه البته به اجمال پاسخى دادم ولى انديشه در آن، انگيزه‌اى شد تا به امروز كه به تفصيل و توضيح آن بپردازم:

مى‌گفت: اين وعده خداوند در قرآن كه در بهشت "مؤمنين را وارد باغ‌هائى مى‌كنيم كه از زير آنها نهرها جارى است" (جنات تجرى من تحتهاالانهار)، براى من و امثال من اصلا جاذبه‌اى ندارد؛ جنگل اطراف خانه ما بزرگتر از هزاران باغ و درياچه مقابلمان پُر آب‌تر ازهزاران نهراست!! در حالى كه در دنيا شرايطى به مراتب بهتر از آنچه در قرآن وصف شده موجود است، وعده باغى كه نهرهائى از زير آن جارى است، براى انسان‌هاى متمدن و متمول امروزى تا چه اندازه مى‌تواند ايجاد انگيزه براى كارهاى نيك بكند!؟)

(راستش پرسش او خود مرا نيز به فكر واداشته بود و سعى مى‌كردم پاسخى براى آن بيابم. در بازگشت به خانه، به فرهنگ كلمات قرآن كه مراجعه كردم، ديدم از ۱۴۷ بارى كه سخن از بهشت (جنت يا جنات) به ميان آمده است، اتفاقاً بيشترين توصيف آن، كه ۳۰ بارهم تكرار شده، همان است كه آن دوست عزيزعنوان مى‌كرد: "جنات تجرى من تحتهاالانهار" (باغ‌هائى كه از زير آنها نهرها جارى است!)

البته توصيفاتى مثل: جنات النعيم (بهشت‌هاى سرشار از نعمت)، جنات عدن (بهشت‌هاى پايدار)، جنات و عيون (باغات و چشمه ساران)، جنات معروشات (باغاتى داربست‌دار)، جنات من نخيل و اعناب .... و مشابه آن هم درباره بهشت آمده است، اما بيشترين وصف همان است كه گفته شد.

در انديشه چرائى اين توصيف بودم كه ناخودآگاه خاطره ديدار "باغ فين" كاشان دركودكى در ذهنم تداعى گشت. كاشان كه از شهرهاى حاشيه كوير ايران است، هواى گرم و خشكى دارد، اما عصرهاى تابستان كه اهالى شهر به اين باغ ملى، كه با باغچه‌هاى زيبا، طاق‌نماها و سايبان‌هاى بلند، حوض‌هاى كاشى كارى شده آبى رنگ و فواره‌هاى متعددش رقص آب را به نمايش مى‌گذارد، وارد مى‌شوند، احساس مى‌كنند وارد بهشت شده‌اند!

لحظه‌اى فكر كردم اگر اين باغ را در شهر رشت كه مردم از شدت بارندگى خسته و كلافه شده‌اند، احداث مى‌كردند، چند نفر حاضر بودند و حوصله داشتند به تماشاى آن بروند و لذت ببرند!؟ تازه فهميدم كه ژاپنى‌ها كه از سبزو خرّمى طبيعتشان خسته شده‌اند، چرا در هنر باغ‌سازى اين همه از قطعات كوچك و بزرگ سنگ استفاده مى‌كنند و چرا سازمان پارك‌ها در ايران نيز، بدون آن كه زمينه‌هاى طبيعى وتاريخى و حتى دينى اين كار را بداند، از آن تقليد مى‌كند! و چرا براى مردم ساكن در صحارى سوزان عربستان نماد باغ و آب جارى اين قدر پر معنا بوده است!

رژه اين صحنه‌ها در ذهنم مرا به اين پرسش رساند كه اصطلاح: "باغ‌هائى كه از زير آنها نهرها جارى است"، آيا نمى‌تواند معناى نمادين داشته باشد؟ مگر ما در روزگار خودمان در خيرخواهى براى ديگران نمى‌گوئيم: "سبز باشيد"؟ مگر جنبش سبز دلالت بر سربلندى، مردم سالارى و آزادى خواهى، كه تماماً نشانه‌هاى سبزى و خرمى يك ملت است نمى‌كند؟ آب نيز مگر نماد حيات و حركت و تداوم‌بخش سبزى طبيعت نيست؟ دراينصورت آيا نمى‌توان گفت، اين اصطلاح نماد زندگى جاويد مردمانى در سراى ديگر است كه با اعمال دنيائى‌شان باغ سبز سعادتى ساخته‌اند كه جريان دائمى آب حيات‌بخش اعمالشان براى ابد آنرا باطراوت نگه مى‌دارد.

باغ‌ها و سبزه‌ها درعين ِ جان
بر برون عكسش چو در آب ِ روان
آن خيال ِ بـاغ باشد انــدر آب
كه كند از لطف ِ آب، آن اضطراب
باغ‌ها و ميوه‌ها اندر دل است
عكس لطف‌آن،براين آب و گل است
(مثنوى ۴/۱۳۶۲ به بعد)

باغ دل را سبز و تر و تازه بين
پر زغنچه وَرد و سرو و ياسمين
(مثنوى ۳/۱۹۰۹)

گفته شد در قرآن ۳۰ بار از "باغ‌هائى كه در زير آنها نهرها جارى است" سخن گفته است. نكته جالبى كه در پژوهش معنا ومفهوم "جارى بودن" به چشم مى‌خورد، اشاره قرآن در چندين آيه به جريان داشتن آن آب از زير مؤمنين (تجرى من تحتهم) است! (انعام۶، كهف۳۱، يونس۹، اعراف۴۳)، نه زير باغ‌ها!! يعنى چه!؟ چگونه آب از زير مؤمنين جريان دارد!؟

پاسخ اين سئوال را از ادعاى فرعون خطاب به قومش دراشاره به مالكيت مطلق سرزمين مصر و كنترل داشتن برنظام تقسيم آب رود نيل به مزارع مردم مى‌توان فهميد.

زخرف ۵۱ و۵۲ - فرعون قوم خود را گفت: مگر مالكيت سرزمين مصراز آنِ من نيست و اين نهرها از زير (تحت كنترل وفرمان) من جارى نيست؟ مگر نمى‌بينيد؟ آيا من از اين مرد بى‌مقدار و با لكنت زبان (موسى) بهتر نيستم؟

وَنَادَىٰ فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ قَالَ يَا قَوْمِ أَلَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَهَٰذِهِ الْأَنْهَارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي ۖ أَفَلَا تُبْصِرُونَ أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هَٰذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَلَا يَكَادُ يُبِينُ

اگر در مغرب زمين دعواى تاريخى بر سر ِ زمين، فئوداليسم را پديد آورده، در مشرق زمين هم نقش "آب" اولويت داشته و كويرهاى سوزان بدون آب ارزشى نداشته است.

تمثيل قرآن از بهشتى كه آبش از زير مؤمنين جارى است، نماد نشئت گرفتن سبز و خرمى آن سَرا از آبِ حيات‌بخش مكتسبات دنيائى مؤمنين است كه در كنترل و اراده خودشان مى‌باشد. اين همان جوشش درونى خودشان در زندگى دنياست:

آب كم جو تشنگى آور به دست
تا بجـوشد آبت از بـالا و پسـت
رو بـــدين بـالا و پستـــى‌ها بدو
تا شوى تشنه، حرارت را گرو

با پژوهش بيشترى متوجه شدم كه قرآن توصيفات مشابه درباره نعمات بهشت را تماماً "تمثيل" و نمادى از نعمت شمرده كه به زبان و ذوق قابل فهم و لذت مردم و درك و دريافت بشرى آنان"نازل" شده است. وگرنه آنچه مربوط به عالم و نشئه ديگر باشد، چه در وصف بهشت چه جهنم، همچون وصف دنياى برون از بطن مادر براى طفل، مطلقاً قابل درك عالميان امروز نيست. (سجده ۱۷)

نگاه كنيد به دو نمونه از اين "تمثيل"ها براى درك معاصرين نزول اين كتاب در قبائل دورافتاده چهارده قرن پيش، با وعده‌هائى به تناسب زمان و ذوقيات آنان:

رعد ۳۵ - "مثال" بهشتى كه به پرهيزكاران وعده داده شده است، (همچون باغى است كه) نهرهائى از زير آن جارى و ميوه‌ها و سايه‌هايش هميشگى است. اين است فرجام پرواپيشگان و فرجام انكارورزان، آتش (اعمالشان) است.

مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ ۖ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ۖ أُكُلُهَا دَائِمٌ وَظِلُّهَا ۚ تِلْكَ عُقْبَى الَّذِينَ اتَّقَوْا ۖ وَعُقْبَى الْكَافِرِينَ النَّارُ

محمد ۱۵ - "مثال" (نماد) بهشتى كه به پرواپيشگان وعده داده شده است، (همچون باغى است كه) نهرهائى از آب زلال در آن جريان دارد، و نهرهائى از شير كه طعمش دگرگون نشده، و نهرهائى از مِى كه مايه لذت نوشندگان است، و نهرهائى از عسل ناب؛ و درآنجا انواع ميوه‌ها در دسترس‌شان است و (نيز) پاك شدن از طرف پروردگارشان؛ آيا (چنين شرايطى قابل مقايسه است با ساكنين جاودانه دوزخ كه آبى داغ و متلاشى كننده امعاى آنها نوشانيده مى‌شوند؟

مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ ۖ فِيهَا أَنْهَارٌ مِنْ مَاءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَأَنْهَارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَأَنْهَارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ وَأَنْهَارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّى ۖ وَلَهُمْ فِيهَا مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ وَمَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ ۖ كَمَنْ هُوَ خَالِدٌ فِي النَّارِ وَسُقُوا مَاءً حَمِيمًا فَقَطَّعَ أَمْعَاءَهُمْ

بشارت‌ها و انذارها، تشويق‌ها و تهديدهاى آيات فوق كه در قالب زمان و مكان اعراب جاهليت نازل شده است دقيقاً متناسب با شرايط جغرافيائى و آرزوها و آمال آن مردم و ترس و نگرانى‌هاى آنهاست. وگرنه "سايه دائمى داشتن" بهشت! براى مردمى كه در مناطق سردسير زندگى مى‌كنند چه لطفى دارد؟

وصف "نهر" در بيان فراوانى شير و شراب و عسل، كه طعم و رنگشان تغيير نكرده باشد، تماماً تحفه‌هائى است براى مردمان قبائل عربستان كه نه ميتوانستند تصورى از كاميون‌هاى استينلس‌استيل امروزى حامل شير داشته باشند نه مخازن عظيم مشروبات و صنعت توليد عسل در امروز را مى‌توانستند تصور كنند.

مى‌گويند:
چون كه با كودك سر وكارت فتاد پس زبان كودكى بايد گشاد

دنياى بيشتر مخاطبان اوليه اين آيات و بيم و اميدهاى آنها فراتر از اين اوصاف نبوده و آمال و آرزوهائى بالاتر از آن نداشته‌اند، با اين حال در آيه فوق "مغفرت الهى" (پاك شدن در پرتو عشق و هدايت او) را در رديف بالاتر از همه آن نعمات و در آياتى ديگر "رضايت ربّ" را مهم‌تر از بهشت و حورى و همه وعده‌ها قرار داده است (آل عمران ۱۵، حديد۲۰، توبه۲۱). رضايتى كه به مراتب بالاتر از جايگاه نيكو و نفيس و بهشت جاويد است.

توبه ۷۲ - خدا به مردان و زنان باايمان باغهائى از بهشت وعده داده كه نهرها از زيرآن جارى است و نيز مساكنى نيكو در باغ‌هاى پاينده بهشت كه در آن جاودانه بسر برند، ولى خشنودى خدا برتر از همه اين‌هاست. اين است همان پيروزى بزرگ.

وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَمَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ ۚ وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ

دل كه او بسته غم و خنديدن است
تـــو مـگو كـو لايـق آن ديـدن است
آنــكه او بستـه غــم و خنـــده بـود
او بــدين دو عــاريــت زنـده بـــود
باغ سبــز عشـق كـاو بى‌منتهاست
جزغم وشادى دراو بس ميوه‌هاست
عاشقى زين هردوحالت برتراست
بى بهار و بى خزان سبز و تراست

اين همان سخن حكيمانه‌اى است كه از حضرت على (ع) نقل شده است:

"گروهى خدا را به شوق بهشت مى‌پرستند، اين عبادت بازرگانان است و گروهى از ترس عذاب، اين عبادت بردگان است و گروهى نيزاز سر شكر و سپاس، اين عبادت آزادگان است" (نهج البلاغه حكمت ۲۲۹ يا ۲۳۷).

هرچند اصل و اساس بر عشق و آزادگى در عبادت است، اما واصل شدن به چنان مرتبه‌اى كار پاكان است و بقيه مردم نيازمند دو بال بيم و اميد، شوق و شفق، و تشويق و تهديد به بهشت و جهنم (نه به عنوان امورى موهوم، بلكه واقعيت‌هائى از نتايج طبيعى اعمال) براى رشد و كمال هستند. درمدرسه نيز اگر نمره و امتياز و شوق قبولى و ترس ِ بازماندن را حذف كنيم، عاشقان معرفت و بى‌نيازان به نمره اندك خواهند بود. و همين حكمت است كه در قرآن و نهج‌البلاغه به بهشت و جهنم به عنوان بازتاب و نتيجه طبيعى اعمال نيك و بد، اين همه تأكيد شده است.

از ديد امروزى كه به وعده‌هاى قرآنى بهشت براى متقين نگاه مى‌كنيم، از باغ و بوستان گرفته تا تخت‌ها و تكيه‌گاه‌هاى كنار آب، پارچه‌هاى حرير و سندس و استبرق، انواع مشروبات پاك با ظروف زيباى آن و ... ممكن است چندان دل‌انگيز و محرك فداكارى نيايد و آنها را همچون تشويق‌هاى واهى ايام كودكى و وعده‌هاى سرخرمن براى دوران نابالغى مسلمانان اوليه تلقى كنيم. صرف‌نظر ازتمثيلى بودن اين وعده‌ها و ضرورت تناسب وعده‌ها با واقعيت نيازها، اصولا در بهشتى كه فراخناى آن به تصريح قرآن همه آسمانها و زمين است، چه اشكالى دارد كه هرانسان نيكوكارى به آرزوها و آمال، هرچند ساده و سطحى خود برسد!؟

اكثريت مردم بهشت را باغ بسياربزرگى درقسمتى از كره زمين يا ستاره‌اى ديگر تصوّر مى‌كنند، اما قرآن قلمرو آن را همه جهان هستى با تمامى كهكشان‌هايش شمرده است:

حديد۲۱ - بشتابيد به سوى پاك شدن به وسيله پروردگارتان و(شايستگى) بهشتى كه پهنه آن همچون پهنه آسمان‌ها و زمين است كه براى مؤمنين به خدا و رسولانش مهيا گشته...

سَابِقُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا كَعَرْضِ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ ۚ ذَٰلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ

آل عمران ۱۳۳ - بشتابيد به سوى پاك شدن به وسيله پروردگارتان و(شايستگى) بهشتى به پهناى همه آسمان‌ها و زمين كه براى پرواپيشگان فراهم شده است.

وَسَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ

اين انديشه نيز به ذهن خطور مى‌كند كه چرا كتابى با داعيه ابدى بودن براى بشريت، از غم و شادى‌ها و وعده و وعيدهائى سخن مى‌گويد كه متعلق به مردمانى بدوى در ۱۴ قرن پيش است؟ اگر خدائى وجود دارد، چرا نبايد براى هر عصر و نسلى پيامى تازه بفرستد!؟ چرا خداوند براى زمان ما پيامبرى نمى‌فرستد؟

آيا نمى‌توان اين واقعيت را به عنوان پاسخى پذيرفت كه امروز بيش از دو ميليارد مسيحى، بدون توجه به مقتضيات زبان و زمان ظهور حضرت عيسى(ع) و فرهنگ و آداب آن زمان، ازپيام‌هاى انسانى پيروى مى‌كنند كه نه در اروپا و آمريكا، بلكه در مشرق زمين مى‌زيسته و از نژادى ديگر با رنگ رو و موى ديگرى بوده است؟

و چنين است وضعيت پيروان ساير مذاهب در شرق آسيا كه بيشترين جمعيت جهان را تشكيل مى‌دهند. مسلما اگر قرآن در اين زمانه و به ذوق و زبان مردم اين عصر هم نازل مى‌شد، باز هم مردمان نسل‌هاى آينده با هزاران فرهنگ و زبان و ذوق و سليقه، انتظار داشتند پيامبر ويژه‌اى براى آنان فرستاده شود، دراين صورت دهكده كوچك جهانى ما با هزاران فرقه در حال اختلاف روبرو بود!

نزديك شدن بهشت به پرهيزكاران!

برحسب تصوّرى كه از كودكى به ما ارائه شده است، بهشت جاى ثابتى است كه آدم‌هاى خوب در آن وارد مى‌شوند، درست مثل باغ و بوستان‌هائى كه در دنيا ديده‌ايم. اما در قرآن بعضاً تصويرغيرثابتى از بهشت ارائه شده است كه گويا همچون حالت شادى و شعف، به نيكوكاران نزديك مى‌شود!! در اين صورت تصور مكان داشتن و مستقل بودنش ازانسان‌ها قدرى سئوال برانگيز مى‌شود. مثل:

ق ۳۱- و(در آن روز) بهشت، نه در فاصله‌اى دور، بلكه نزديك پرهيزكاران (در دسترس آنها) قرار مى‌گيرد.

وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ غَيْرَ بَعِيدٍ

همين طور در:
تكوير۱۳- آنگاه كه جهنم (با مشاهده مجرمين) "شعله ور" و بهشت "نزديك" مى‌گردد.

شعراء ۸۹ و ۹۰: بهشت براى متقين "نزديك" و جهنم براى گمراهان "آشكار" مى‌گردد

در تعبير عجيب‌ترى از جهنم، گفته شده است كه در آن روز جهنم "آورده" مى‌شود! وجي بجهنم يومئذ...(فجر۲۳). تصور عمومى بر اين است كه آدم‌ها به جهنم برده مى‌شوند، اما در اين مورد گفته است: جهنم آورده مى‌شود!

باز هم به تعبير قرآن، وقتى اين آتش از درون انسان طلوع مى‌كند و زبانه مى‌كشد (همزه ۷- نارالله الموقده التي تطلع علي الافئده)، قاعدتاً نمى‌تواند عذابى مستقل و بيرون از دل آدمى باشد!

بهشت محصول اعمال انسان‌ها!

در تصور عمومى، بهشت و جهنم را خداوند مستقل از مكتسبات بندگان، از قبل ساخته و آماده كرده است، اما در اين مورد نيز قرآن، بهشت را "ميراث" خود انسان و محصول مكتسبات آدمى در زندگى دنيائى شمرده است:

زخرف ۷۲ - اين بهشتى است كه به خاطرآنچه در زندگى انجام مى‌داديد به ارث مى‌بريد

وَتِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي أُورِثْتُمُوهَا بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ

زمر۷۴ - سپاس خداى را كه... . و زمين را ميراث ما قرار داد تا درهر كجاى بهشت خواستيم مأوى گزينيم

وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنَا وَعْدَهُ وَأَوْرَثَنَا الْأَرْضَ نَتَبَوَّأُ مِنَ الْجَنَّةِ حَيْثُ نَشَاءُ ۖ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ

شعرا ۸۵ - بارخدايا مرا از ميراث‌بران بهشت قرار ده.

وَاجْعَلْنِي مِنْ وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِيمِ

بهشت در باور مسيحيان

موضوع "بهشت" و انگيزه نائل شدن به آن، نه از منظر دينى، بلكه از منظر سياسى گهگاه مورد توجه غربيان قرار مى‌گيرد. اين امر بخصوص پس از واقعه انفجار برج‌هاى تجارتى نيويورك در ۱۱ سپتامبر وعمليات انتحارى (Suicide Bombers) گروه‌هاى فلسطينى، حماس، جهاد اسلامى، حزب‌الله و شهادت طلبى‌هاى رزمندگان با عبور از ميدان‌هاى مين در جنگ ايران و عراق، توجه غربيان را به خود جلب كرده و درصدد شناخت زمينه‌هاى فكرى اين جان‌بازى‌ها برآمده‌اند.

چندى پيش مجله "نيوزويك" بخش عمده‌ى يكى از شماره‌هاى خود را با تصوير زيبائى از بهشت در روى جلد، با كودكانى بالدار در ميان ابرها و گل‌ها، به گزارشى ويژه درباره بهشت، تحت عنوان: "ديدگاه‌هائى ازبهشت" (Visions of Heaven) نوشته "ليزا ميلر" (Lisa Miller) اختصاص داده بود و با ارائه تابلوهائى خيالى از نقاشان اروپائى و شرح تبليغات و تلقينات ارباب كليسا از زندگى عالم آخرت، كوشيده بود ديدگاه‌هاى دينى متنوعى را دراين موضوع منعكس نمايد.

نويسنده كه ازمنظر سياسى و با عينك سكس! به اين موضوع نگريسته بود، مى‌كوشيد، ارتباطى بين شهادت طلبى با شوق بهشت و وصال حورى و نعمات بهشتى پيداكند و نشان دهد چگونه آموزه‌هاى قرآن در تشويق به جهاد و تضمين بهشت، انگيزنده جوانان مسلمان در استقبال از شهادت مى‌باشد.

متأسفانه نويسندگان اين نشريه فاقد اطلاعات لازم براى درك ديدگاه‌هاى قرآنى در مورد بهشت و جهنم بودند و عمدتاً با صاحب نظران يهودى يا مسيحى مصاحبه كرده‌اند.

نيوزويك طى يك همه پرسى درباره بهشت اعلام مى‌كند ٪۷۶ آمريكائيان به چنين موضوعى باور دارند. ۷۱٪ آن را مكانى واقعى (نه روحانى)، ۱۹٪ باغى بزرگ، و ۱۳٪آن را شهر مى‌دانند و ۱۷٪ هم اعلام بى‌اطلاعى كرده‌اند. آنگاه نويسنده تحول ديدگاه مردم مغرب زمين را در مقاطع زمانى و ترتيب تاريخى درباره بهشت و جهنم بررسى و سرفصل‌هاى مهم زير را مشخص مى‌كند:

۱- اشاره به طرح نظريه بهشت به عنوان "شهر خدا"، توسط سنت آگوستين(Saint Agustin) ۴۲۰ سال پس از حضرت عيسى(ع) كه تا قرن‌ها مورد پذيرش مسيحيان بود.

۲- رد تصور زمينى بودن بهشت توسط تئولوژيست معروف مسيحى توماس آكوايناس (Thomas Aquinas) در قرن ۱۲ ميلادى.

۳- اشاره به "كمدى الهى" دانته (Divine Comedy) با تصاوير زيبا از باغ‌هاى بهشتى كه خداوند همچون نور درخشانى در وسط آن قرار گرفته و انسان‌ها برحسب ميزان عشق و محبت به او نزديك شده‌اند.

۴- شرح تلاش‌هاى مارتين لوتر (Martin Luther) در تأكيد بر نقش ايمان براى وصول به بهشت و انكار لزوم اعتراف نزد كشيشان و جدائى از كليساى سنتى (Roman Catholic) در۱۵۱۷ ميلادى.

۵- معرفى امانوئل سوئدنبرگ (Emanuel Swedenborg) به عنوان كسى كه با عرضه ديدگاه‌هاى صوفى‌گرايانه خود در سال ۱۷۵۸ و ادعاى ديدن بهشت و زندگى با بهشتيان، تصورى زمينى از بهشت به مردم ارائه داد.

۶- اشاره به نقش "اليزابت استوارت فِلْپ" (Stuart Phelp) با نوول پرفروشش "دروازه‌هاى باز" (Gates Ajar) در سال ۱۸۶۸ كه تأثير بسيار مثبتى دراحياء مفهوم بهشت از طريق بازسازى عشق و عاطفه و احساسات ملت، كه در طى جنگ‌هاى طولانى و گسترده داخلى آمريكا به شدت صدمه خورده بود، ايفا كرد و سنت مهمانى‌هاى عصرانه (Garden Tea Parties) را احياء نمود.

۷- نشان دادن نقش نوول "جدائى بزرگ" (Great Divorce) نوشته سى. اس. لوئيس (C.S. Lewis) در سال ۱۹۴۵ در ساده بودن وصول به بهشت، مشروط بر آن كه از غرورها، دنياطلبى‌ها، فخرفروشى‌هاى كاذب و وابستگى‌هاى زمينى آزاد شويم.

۸- شرح سريال تلويزيونى "هفتمين بهشت" (7th Heaven) با ادعاى اين كه خوشبختى در همين روابط خانوادگى ميان زن و شوهر و فرزندان متعدد تأمين مى‌شود.

۹- از آخرين نوشته‌هائى كه در اين زمينه منتشر شده، كتاب "بهشت، خانه پدرى من!" (Heaven: My Father’s House) نوشته خانم لوتس‌پس از واقعه ۱۱ سپتامبراست كه اتفاقاً از پرفروش‌ترين كتاب‌هاى "انجمن كتاب فروشى‌هاى مسيحى" به شمارآمد. نويسنده به تقليد از باورهاى مسيحيان در القاء ارتباط پدر و فرزندى ميان خدا و بندگان، بهشت را خانه‌اى خيالى نشان داده كه خدا در نقش پدرخانواده، فرزندان را زير چتر حمايت و محبت خود قرار مى‌دهد. او ابعاد بهشت را نيز در مساحتى از كانادا تا مكزيك و از اقيانوس اطلس تا سلسله جبال راكيز (Rockies Mountains) براى پذيرش ۲۰ بيليون نفر مشخص كرده است!

هرچند در برابرچنين نظرى"پيتركريفت" (Peter Kreeft) استاد فلسفه كالج باستن (Boston College) در كتاب "هرآنچه درباره بهشت مى‌خواهيد بدانيد ولى هرگز خواب پرسيدنش را هم نبينيد!؟ (۱) مى‌گويد:

"هيچ پاسخى براى آن كه بهشت كجاست و چگونه است وجود ندارد و تورات و انجيل به ندرت در اين مورد چيزى گفته‌اند. تنها چيزي كه مى‌دانيم، تصوراتى است كه از طريق نقاشى‌هاى مسيحيان اوليه در ذهن داريم". (۲)

نويسنده نيوزويك درمقاله خود به خوبى نشان مى‌دهد كه چگونه مشكلات كشورهاى محروم دنياى سوم در خاورميانه، به ويژه فلسطين، كه كاملا جنبه ملى دارد، با مشكلات فردى جامعه رفاه‌زده آمريكا متفاوت است، براى آنها آزادى و امنيت و بود و نبود مطرح است، اما براى غربيان، پائين رفتن بازار سهام، افزايش بيمارى‌هاى روانى، سرطان، ايدز، حمله قلبى و بى‌انگيزگى محصلين در مدارس، ناامنى در خانواده‌ها و.....

به اعتقاد او: بخشى ازگرفتارى‌هاى غربى‌ها، به عنوان انسان، اين است كه آنطوركه دلمان مى‌خواهد ايمان داشته باشيم ايمان داريم، حتى اگر بسيار هم غير منطقى بيايد به آن اهميتى نمى دهيم. (۳)

او اشاره به يكى از نامه‌هاى "ارنست همينگوى" نويسنده نامدار آمريكائى درباره بهشت مى‌كند كه:

"در حالى كه بيشتر ما رابطه دينى بين اعمال و رفتارمان را با ثواب‌هاى بهشتى بريده‌ايم، همچنان فكر مى‌كنيم اگر آدم خوبى باشيم وارد بهشت مى‌شويم... نظر خوشبينانه اين است كه به عنوان يك فرهنگ ياد گرفته‌ايم بدون توسل به حربه تشويق و تنبيه (بهشت و جهنم) كار خوب انجام دهيم، و نظر بدبينانه اين است كه ما ديدگاه‌هاى دينى، ثواب، نظام اعتقادى و معنويت را از دست داده‌ايم. (۴)

به گفته خانم لوتس در كتاب پرفروش خود:

"تنها چيزى كه شما براى ورود به بهشت نياز داريد، پذيرش عيسى مسيح به عنوان نجات‌بخش است، با چنين عمل ساده‌اى جنايتكاران و تروريست‌ها نيز مى‌توانند وارد بهشت شوند." (۵)

امروز ميتوان گفت براى بيشتر مسيحيان مسئله عمل انسان و رابطه آن با سرنوشت بعدى رخت بربسته است و موضوع اعتراف به گناه و توبه كاربرد خود را از دست داده است. امروز فقط از بعد تشويقى به بهشت و نائل شدن به درجات بالاتر آن سخن گفته مى‌شود و انذار از جهنم را رد مى‌كنند. (۶)

بيشتر مسيحيان در پاسخ به اين سئوال كه چگونه خدائى را دوست داريد، ترجيح داده‌اند او را فقط در موضع تشويق ببينند، گويا "نامه يعقوب" را در انجيل نخوانده‌اند كه به همه مسيحيان يهودى‌نژاد درباره نقش اعمال آدمى در سرنوشت بعدى سخن مى‌گويد. آنها فكر مى‌كنند جهنم جايگاه دگرانديشان است: (۷)

اگراديان ابراهيمى تماماً از يك آبشخور ناشى شده‌اند چگونه مى‌توان با انكار جهنم دل به بهشت بست؟

حدود يك سوم از آيات قرآن به زندگى آينده انسان درسراى ديگرو تحولات فيزيكى آسمان و زمين در آستانه قيامت اختصاص دارد، اين نسبت دركتاب مقدس مسيحيان (Bible) به مراتب كمتر است، گويا ذهن انسان‌هاى صده‌هاى پيش از دوران نزول قرآن، براى دريافت و انتقال آنچه مربوط به آينده است، حساسيت كمترى داشته است.

به قول يكى از متفكرين يهودى: "صرفنظر از موضوعات ويژه قرآنى، آن‌چه مربوط به عقايد مشترك اديان (ابراهيمى) مى‌شود، ديدگاه مسلمانان در پاسخگوئى به ابهامات و پركردن شكاف‌هاى عقيدتى بيشترين وضوح و شفافيت را دارد: (۸)

با اين حال اشاراتى همچون مطلب زير در تورات حائز اهميت است:

كتاب دانيال بند ۱۲ (زمان آخر):

".... تمامى مردگان (در زمان آخر) زنده خواهند شد. برخى براى زندگى جاودانى و برخى براى شرمسارى و خوارى ابدى.

"حكيمان همچون آفتاب خواهند درخشيد و كسانى كه بسيارى را به راه راست هدايت كرده‌اند، چون ستارگان درخشان تا ابد درخشان خواهند بود... اى دانيال، تو راه خود را تا پايان زندگى آرام و ابدى‌ات ادامه بده، اما بدان كه در زمان آخر زنده خواهى شد تا پاداش خود را بگيرى"

امروزعقايد يهوديان درباره آخرت تبديل به احساسى براى يك سفر روحى ابدى شده و با تصور بهشت در روى زمين، بين جسم و روح تفاوت سرنوشت قائل مى‌شوند. (۹)

به گفته رونالد بارنر(Ronald Barner) استاد مذاهب در آمريكا در كالج بارنارد، امروز ديگر هيچ سخنرانى در منبر موعظه كليساها از بهشت سخن نمى‌گويد و پايه‌هاى اين اعتقاد كه آينده را عمل امروز مى‌سازد، بسيار سست شده است" حتى مسيحيان اوانجليك كه هنوز از بهشت سخن مى‌گويند معتقد هستند كه خوب كاركردن در زندگى بهشت را تضمين مى‌كند. (۱۰)

با اين حال برخى از علماى يهودى امروز معتقدند كه فقط انسان‌هاى شايسته براى زندگى ابدى مبعوث مى‌شوند و بـقيه در قبر باقى مى‌مانند و ناظر ظهور حضرت مسيح نخواهند بود.

به گفته فيلسوف معروف لودويگ ويتگنشتاين (Ludwig Wittgenstein):

" اگر آنچه ما امروزانجام مى‌دهيم تفاوتى در سرنوشت بعدى‌مان نداشته باشد، دراينصورت تمام مسائل جدى زندگى پوچ خواهد بود: (۱۱)

عبدالعلى بازرگان
۱۶ سپتامبر ۲۰۱۰

(*)این مقاله نخستین بار در وبسایت جنبش راه سبز منتشر شده است.

Monday, March 22, 2010

رستگاری شر در فلسفۀ مارتین بوبر

رستگاری شرّ
 در فلسفۀ مارتین بوبر

Martin Buber (1878-1965)

Redemption of Evil
In The Philosophy of Martin Buber
by
Shirin Dokht Daghighian

به قلم : شیرین دخت دقیقیان
Email Shirin Dokht
(*) برگرفته از ایران امروز، 15 مارس 2010

راهبرد خشونت‌پرهیزی، کند و کاو در منابع شناختی گوناگون در این زمینه را به مشق فلسفی روز تبدیل کرده است. به ندرت، خودآگاهی جمعی ملتی در شرایطی قرار می‌گیرد که هر قدم آن نیازمند پاسخگویی به پرسش‌های بنیادی هستی باشد. خشونت پرهیزی در جریان پرکسیس یا اندیشه/کنش اجتماعی، از جمله نادر مواردی ست که پرسش‌های بنیادی هستی را در زمینۀ مناسبات انسانی، مفاهیم خیر و شر و راه‌های بهبود زندگی بشر، یک جا در دستور روز قرار می‌دهد. خودآگاهی امروز ایرانی که با وجود حق کشی، خشونت بی سابقه و پایمال شدن روزانۀ حرمت انسانی، راه دشوار خشونت پرهیزی را بر گزیده، شرایط بی سابقه‌ای در تاریخ اندیشۀ ایرانی فراهم آورده است.

جنبش کنونی با بریدن از ایدئولوژی و کاوش در منابع شناختی گوناگون، گام مهمی را در جهت پی ریزی خودآگاهی جمعی دموکراتیک برداشته است. میلیون‌ها راهی این جنبش، دیگر فلسفه را فقط نمی‌خوانند یا اصلأ نمی‌خوانند، بلکه/ ولی آن را زندگی می‌کنند. از این رو در هر قدم، پاسخگویی به پرسش‌های بنیادی هستی برای آنان ضرورت می‌یابد. اگر سقراط می‌کوشید [...] تا پرسش‌های فلسفه را به میان مردم کوچه و بازار ببرد، ما به درستی در چنین وضعیت نادر" سقراطی" قرار داریم. اتفاقی نیست که نماد این جنبش، ندا، یک دانشجوی فلسفه است.

گفتمان خشونت پرهیزی در فلسفه‌های گوناگون، حقوق سیاسی، دستگاه‌های شناخت عرفانی، مذهبی و نظریه‌های اخلاقی، روانشناسی، مکاتب عرفان مدرن و نیز تجربه‌های موفق جنبش‌های خشونت پرهیز وجود دارد، ولی همگان با همۀ آنها ارتباط نمی‌گیرند؛ هیچ یک در بردارندۀ کل حقیقت و یا برکنار از نقد نیست. برای شکافتن سویه‌های این مقوله باید به سراغ منابع شناختی گوناگون رفت و هیچ گفتمانی را اخراج نکرد.

با این مقدمه به یکی از فیلسوفان قرن بیستم، مارتین بوبر ۱۹۶۵ - ۱۸۷۸، می‌پردازم که دیدگاه او در زمینۀ شر و چگونگی برداشتن ان از مناسبات انسانی، دریچه‌ای خاص به رویکرد خشونت پرهیزی می‌گشاید؛ به ویژه که خود او تجربۀ زیستن، مقاومت و هدایت آن را در یکی از تاریک ترین دوران‌های شر یعنی رایش سوم از سر گذرانده بود . خشونت پرهیزی زمانی مطرح می‌شود که شر و خشونت جاری ست و انسان در برابر دوراهی همسانی یا ناهمسانی با آن قرار می‌گیرد. پرسشِِِ زیر بنایی بوبر از همین دوراهی آغاز می‌شود.

بوبر چیستی و چرایی شر در مناسبات انسانی را از طرحی یکسره فردی آغاز می‌کند: نخستین برخورد انسان با گرایش شر در دیدار او با انسان دیگر رخ نمی‌دهد، بلکه در دیدار فرد با درون خود اتفاق می‌افتد. بوبر در اثر خود به نام به خاطر افلاک یا «For the Sake of Heaven» می‌نویسد:

« من هنگام دیدار با همنوع خود، بی تردید به هیچ تجربه‌ای با شر نمی‌رسم... مگر آن که در دیدار با خودم، پیشتر آن را تجربه کرده باشم.»

انسان، شر را تنها زمانی تشخیص می‌دهد که مشابه وضعیتی را که درون خود با شر رویاروی شده، در وضعیت بیرونی جدیدی باز می‌شناسد. بوبر بر آن است که" شر در خارج از وجود انسان تنها یک تقابل مفهومی و عام با خیر است" و در درون است که واقعیت می‌یابد. بوبر ادامه می‌دهد: « یک انسان وقتی می‌تواند شر را بازبشناسد که آن را درون خود دیده باشد؛ غیر از این، هر چیز دیگری که شر بنامد، تنها یک توهم است. ادراک از خود و مناسبت با خود، ذاتی انسان است و نمود عنصری شگرف در طبیعت که همان درون انسان است».

بوبر آغازگاه رویارویی با شر درون را لحظه‌ای تعیین کننده می‌داند که واقعیت بیرونی به دنبال آن تحقق می‌یابد. بوبر به عنوان فیلسوفی اختیار گرا این لحظه را دربردارندۀ بذرعمل انسانی می‌داند. این که این بذر، آشوب بکارد یا فرد را یک گام در انسان شدن به جلو ببرد، به انتخاب آزاد بستگی دارد. بوبر این مفهوم را از زوهر و عرفان قبالا می‌گیرد. زوهر، در تفسیر این آیۀ سفر پیدایش7:4 که: " گناه بر درگاه می‌خزد"، آغازگاه و درگاه هر عمل و مناسبت انسانی را در معرض خزش نیروی میل به دریافت فقط برای خود می‌داند؛ همان نفس حیوانی و پایین ترین درجۀ روح انسانی. زوهر این نیروی درونی را ساتان می‌نامد که در پی فاسد کردن همۀ رفتار‌های انسانی ست و بر درگاه می‌خزد. گرایش ساتان به آشوب است؛ درست مانند نیروی آنتروپی که مدام در پی بر هم زدن تعادل و کارکرد سیستم‌های طبیعی ست. کبالیست‌های معاصراز جمله یهودا اشلگ و یهودا برگ، ایگو یا هستۀ خودپرستی در انسان را معادل نیروی آنتروپی در روح انسان می‌دانند که گرایش به آشوب یا «Chaos» دارد.

این دیدگاه در مجموع یا قصد محور (Intentionalism (vs. Consequentialism است و هرقصدی را با محک میل به دریافت فقط برای خود، و یا میل به دریافت جهت بخشندگی می‌سنجد. "قصد دریافت فقط برای خود" از همان مرحلۀ بذر و ریشه، عمل انسانی را آلوده می‌کند و راه را بر آشوب می‌گشاید. از نظر کبالا و بوبر روح انسانی یک مجموعۀ بی هدف آشوب زده نیست. منزلگاه نهایی بشر، یافتن خصوصیاتی شبیه خالق از نظر صفت بخشندگی است و تبدیل از معلول به علت از راه صفت آفرینندگی و افزودن به جهان؛ همان هستۀ عرفان اسلامی وحدت وجودی و انسان خدایی.

بوبر، بزنگاه رویارویی با شر در وجود انسان را درگاهی می‌داند که در همان لحظه باید به روی آشوب بسته شود. مبارزه در آن جا ست که با وجود دشواری فراوان انجام می‌شود. بوبر می‌نویسد:

«بنا براین، خیر و شر، دو جفت متضاد چون راست و چپ و یا بالا و پایین نیستند. خیر، حرکت در مسیر خانه و منزلگاه نهایی انسان ا ست. شر، گرداب بی هدف بالقوه گی‌های انسانی ست؛ بالقوه گی‌هایی که بدون آن‌ها هیچ چیزی به دست نمی‌آید، ولی وقتی وجود دارند و جهت نمی‌گیرند و در خود فروبسته می‌مانند، همه چیز به هرز می‌رود».

بوبر گرایش شر را شورش به خدا و شورش به ذات خدایی بخشندگی وآفرینندگی نهفته در نهاد بشر می‌داند . خیر میل بازگشت به خدا و به این ذات است. شر با نبود خیر و جهت تعریف می‌شود؛ خیربا جهت گیری به سمت یافتن صفاتی شبیه به خدا. باید افزود که بنا بر منبع الهام بوبر، یعنی آموزه‌های کبالا، آن گونه که فیلیپ اس. برگ در تفسیر امروزین زوهربه نام چکیدۀ زوهر می‌آورد، وحدت با خدا تنها از راه پروراندن دو صفت وجودی خدا در وجود انسان ممکن است: یعنی بخشندگی و آفرینندگی. زیرا ما خدا را با صفت‌هایش می‌شناسیم و باقی، خارج از فهم بشر است. برگ، درگاه خزیدن گرایش شر را گشوده به دو کیهان موازی می‌داند: یا کیهان مقاومت و تبدیل نیروی میل خودپرستانه به میل دریافت جهت بخشندگی، یا کیهان تسلیم.

بوبر در طرح درونی مقابله با شر، شر را در چارچوب فلسفۀ دیالوگ تعریف می‌کند و آن را غلبۀ مناسبت " من و آن" می‌داند؛ خیر دیدار با "تو" است . "تو"ی بوبری در نهایت، همان خداست ولی شاهراه دیدار با توی غایی، از دیدار با توی انسانی می‌گذرد. شر به تعریف بوبر، نبود جهت و نبود مناسبت با " تو"است؛ عاقبتِ تداوم مناسبت با " آن" یعنی شئ شدگی در همۀ عرصه؛ در خود بستگی میل‌ها و بالقوه گی‌هایی که نیروی آنها، گرداب وار، درون انسان، آشوب را پدید می‌آورند. این درخود بستگی از راه مناسبت "من و آن" و شیئ شدگی دیگری انسانی، کانون آشوب را به بیرون از روح آدمی انتقال می‌دهد. آن گاه است که شر، جسمیت و عینیت می‌یابد.

بوبر در مرحلۀ اول استدلال پیرامون سرشت شر به عنوان غیبت و موجودیت منفی، همسو با متألهۀ عقل گرا باقی می‌ماند که برای شر موجودیت مادی قائل نیستند و آن را غیبت خیر تعریف می‌کنند. او سپس، در شرح چگونگی انتقال آشوب درونی به دنیای بیرون، موجودیت منفی شر را با فکرت کبالایی تجسد یافتن شر می‌آمیزد. ولی هر دو دیدگاه، مبارزه با شر را تنها از راه افزودن خیر به دنیا ممکن می‌دانند و استفاده از راه‌های شرورانه از جمله خشونت را برای برقراری خیر رد می‌کنند. افزودن خیر بس دشوارتر از ارتکاب به شر است، همان اندازه که آفریدن/ساختن، تلاش/ زمان بیشتری می‌برد تا تخریب و نابود کردن.

بوبر وجدان انسانی را هشداری درونی می‌داند که انسان را به برقراری جهت و مناسبت فرا می‌خواند. ویژگی انسان در داشتن این قدرت درونی ست که خرد گرایان آن را عقل، روانشناسان سوپر ایگو، اخلاق گرایان وجدان،جامعه شناسان قرارداد اجتماعی و کبالا گرایش خیرناشی از کاشته شدن جرقه‌ای از خدا در آفرینش انسان می‌نامند. ولی بوبر ترجیح می‌دهد که از واژۀ وجدان استفاده کند با این تعریف: « آگاهی انسان به آن چه هست و آن چه از گذرگاه این بودِ منحصر به فرد می‌تواند باشد». فرو ماندن در" آن چه هست" زمانی روی می‌دهد که فرد برای" آن چه می‌تواند باشد" از خود بیرون نرود و به مناسبت دیالوگ من و تو وارد نشود. این ندا خواه خودآگاهی استعلایی باشد یا خودآگاهی اخلاقی واجتماعی سکولار، به درجات در هر فرد انسانی هست، ولی همه به آن گوش نمی‌دهند.

هانا آرنت همین دیدگاه بوبری را در ارائۀ فکرت ابتذال شردر اثری که پس از محاکمۀ آدولف آیشمن منتشر کرد ارائه داد که ترجمان سکولار فکرت بوبر است.‌هانا آرنت به عنوان خبرنگار نیویورکر در این محاکمه شرکت کرد و با مشاهدۀ آیشمن در دادگاه، مطالعۀ زندگی و گزارش‌های مربوطه این نظر را به میان آورد که: شر متراکم حاصل از عمل آیشمن به عنوان قاتل میایون‌ها انسان، نه پدیده‌ای هیبتناک، که پدیده‌ای مبتذل است . آیشمن با ضریب هوشی متوسط و صفات بسیار معمولی، تنها به این دلیل مجری سهمگین ترین جنایت تاریخ بشر شد که هیچ گاه از آغاز کار به دستورها و احکام مافوق‌های خود دوبار نیندیشید. او حافظه‌ای روشن دربارۀ تک تک مراحل ترقی شغلی خود داشت ولی آن چه در اردوگاه‌های مرگ زیر فرمان او می‌گذشت را به یاد نمی‌آورد؛ موجودی بی هیچ حس همدردی با همنوع که تنها بخشنامه‌ها برای او حقیقت داشتند نه میلیون‌ها انسان دود شده در کوره‌ها. آرنت در شرح مقولۀ ابتذال شر، به خصلت سطحی بودن شر می‌پردازد: شر در سطح گسترده می‌شود، از این رو به سرعت خود را می‌گستراند. حرکات توده وار و کوری که نازی‌ها به راه انداختند این خصلت را داشت. حکومت‌های توتالیتر از همین خصلت شر سود می‌برند و به دستگاه‌های تکثیرآیشمن‌های کوچک تبدیل می‌شوند.

شایان گفتن است که بوبر تا آخرین لحظه مخالف اعدام آیشمن بود، ولی نامه‌ها و تقاضای او از رئیس جمهور وقت اسرائیل برای تخفیف حکم به حبس ابد بی نتیجه ماند. او در این باره مباحثه‌هایی با دو فیلسوف همزمان کارل یاسپرس و‌هانا آرنت داشت*.

سطحی بودن شر را بوبر پیش از آرنت در بحث شر به عنوان چسبندگی و زائده بر روح انسان در اثر خود به نام میان انسان و انسان به میان آورده بود. این دیدگاه بوبر نیز بیان مدرن یک فکرت عرفانی قدیمی ست که در کبالا و عرفان اسلامی با مفاهیم کلیپا( به زبان آرامی) یا پوسته و حجاب جان از آن یاد می‌شود: روح انسان در بدو تولد پاک و خالی از گرایش شر است. به تدریج میل دریافت فقط برای خود که کارکرد نفس حیوانی یا ایگو است، پوسته‌ها و حجاب‌هایی بر روح آدمی می‌کشد که آن را از دریافت نور همیشه حاضر رحمت الهی محروم می‌کند. شراکت انسان با خدا در امر مداوم آفرینش درهمین خودکاوی و کار بر روی خود برای زدودن این پوسته‌هاست؛ کسب رحمت الهی با شایستگی خود. زیرا در ابتدای آفرینش، رحمت و نور الهی بی آن که انسان آ ن را با شایستگی خود کسب کرده باشد به تمامی در اختیار او بود. نیروی اختیار آزاد، در انسان به وجود آمد تا این شایستگی را خود کسب کند و از مخلوق بودن به سمت خالق حرکت کند. وقتی که بوبر از جهت و مسیر سخن می‌گوید، همین فرایند را در نظر دارد. متأسفانه، بوبر آن گونه که والتر کافمن، شارحش به او انتقاد می‌کند، به سنت دیگر فیلسوفان آلمانی زمان خود و زیر تأثیر نیچه، فیلسوفی سخت نویس و فشرده گوست که اگر بعدها کتاب میان انسان و انسان را در شرح کتاب من و تو ننوشته بود، فلسفۀ دیالوگ او هرگز با استقبال گسترده رو به رو نمی‌گشت و وارد عرصه‌های گوناگون علوم انسانی و فلسفۀ معاصر نمی‌شد. خوانش بوبر به ویژه نیازمند شرح مفاهیم زیر بنایی دید گاه اوست که ریشه در کبالا و نسخۀ اروپای شرقی آن یعنی خسیدیزم دارد. بوبر در آثاری که مستقیم به این دیدگاه‌ها پرداخته، یعنی راه انسان بر اساس آموزه‌های خسیدیزم و حکایت‌های خسیدیم این بنیاد‌ها را باز می‌شکافد، ولی در آثاری که به شرح فلسفۀ دیالوگ می‌پردازد، سخن خود را بیشتر در حیطۀ فلسفی روز نگه می‌دارد. از این روست که شارح بوبر باید با این خاستگاه‌ها آشنایی داشته باشد و هنگام شرح به آن‌ها بازگشت کند.

بوبر وسوسۀ شر را " بازی دلبخواه با امکان‌ها می‌نامد؛ وسوسه‌ای در خود مانده که همواره خشونت از آن زاده می‌شود" . این وسوسه با به میان آوردن گزینش‌های خیالی و گسسته از مناسبت انسان با دیگران، توهم دریافت سهم بیشترازهمه چیز و بدون قصد بخشندگی و رعایت حق دیگری را دامن می‌زند. این تنها یک شبه تصمیم است. بوبر بر آن است که شرارت اعمال انسان‌ها ناشی از فساد روح آن‌ها نیست، بلکه حاصل دخالت عنصر خیالی ست. تخیل که می‌تواند در مناسبت "من و تویی" زایندۀ خوبی باشد، دریک مناسبت "من و آنی" می‌تواند به تسخیر خیال شر در آید . در این حالت، بی تصمیمی ناشی از گستردگی انتخاب‌ها و نبودن جهت و ملاک برای رد برخی و پذیرش برخی دیگر گریبان فرد را می‌گیرد. یک روند بی ملاکی و بی تصمیمی پدید می‌آید که بوبر آن را مرحلۀ نخست شر می‌نامد. بوبر دربررسی اسطوره‌های باستان، مورد شاه ییمای اوستا و نمرود و داستان برج بابل را که در طی آن‌ها فرمانروایان دچار توهم خدابودگی می‌شوند، بیان اسطوره‌ای خیال شر می‌داند. نقشه‌های محیر العقول و جنون آسای دیکتاتور‌ها و چهره‌های منفور تا ریخ، پیش از آن که ریشه در جنون و دیوانگی داشته باشند، از همین بازی دلبخواه و خودسرانه با امکان‌ها و شایدبودگی‌های مناسبت گسیخته ریشه می‌گیرند. خیال این که دیگران شیئ و وسیله هستند، سودای پایه‌ای شر است.

بوبر قدرت شر را در همان مرحلۀ وسوسه و شبه تصمیم می‌داند. خشونت و شر اعمال ا نسان‌ها نمود بیرونی آن است. تنها عمل خیراست که می‌تواند از روح آدمی سرچشمه بگیرد. عمل شر ناشی از آن است که انسان به تمامی در روح خود حاضر نباشد. تنها تصمیم واقعی ست که از اعماق و کلیت روح و جسم بر می‌خیزد. برای درک این نظر بوبر باید به خاستگاه آن یعنی کبالا برگشت کرد. این دیدگاه بر آن است که ذات خدایی روح، یا درزبان آرامی، نشاما، در لحظۀ عملی کردن گرایش شر از وجود انسان رخت می‌کشد وانسان با نفس حیوانی تنها می‌ماند. به همین دلیل باید وسوسۀ شر را در درگاه خاموش کرد. بوبر این مفهوم را در قالب اصطلاح کسوف خدا که عنوان اثری به همین نام است بسط داد.

در مرحلۀ دوم شر، تداوم بی تصمیمی به تصمیم شر تبدیل می‌شود، یعنی گرایش شر با هیچ مقاومتی روبه رو نشده یا مقاومت، نیروی کافی نداشته است. در این مرحله، فرد دیگر نیاز طبیعی تأیید توسط انسان‌های دیگر را پس زده و خود تأییدگری را جایگزین آن ساخته است. مستبدان باستان و دیکتاتورهای امروزی که همگی دچار توهم خود خدا پنداری بوده وهستند، به این مرحله وارد می‌شوند و حیرت همگان را از سختدلی و بی تفاوتی به پیامد اعمال خود بر می‌انگیزند. خودتأیید گری، آن‌ها را در پیشروی شرورانه به نیروی مؤثر ولی ویرانگری تبدیل می‌کند. بوبر در مورد هیتلرمی گوید: « این پدیده در زمان ما اتفاق افتاد که آدم‌ها تنش میان آن چه هستند با آن چه باید باشند را حذف کردند و این میان، انسان بی وجدان پدید آمد. راز پیشروندگی هیتلردرآن بود که مطلقأ هیچ گونه منعی نداشت». با چنین فردی که به هیچ چیز دیگری جز قدرت خود باور ندارد، شر به مرحلۀ خطر برگشت ناپذیری وارد می‌شود. بی تصمیمی به تصمیم شر بدل می‌گردد و به آستانه ا ی بحرانی می‌رسد. شری که از این آستانه می‌گذرد، ویرانی به بار می‌آورد و خشک و تر را با هم می‌سوزاند. مهم نیست که این شر با بی خدایی شروع شود یا باخدایی. بوبر بر آن است که خود تأیید گری به نام دین و خدا نیز زایندۀ شر است و می‌گوید: « انسان خدانا باوری که از پنجرۀ اتاق زیر شیروانی اش به آسمان چشم می‌دوزد، نزدیک تر است به خدا تا آن مؤمنی که اسیر تصویر خود ساخته ازخدا شده است».

بوبر، پرسش دردمندان و زخم خوردگان شر را به میان می‌آورد که پس چرا خدا شروران را نابود نمی‌کند و دست آن‌ها برای استتثمار، حق کشی، جنایت و تجاوز به حرمت انسان باز می‌ماند؟ بوبر پاسخ خود را با مقولۀ اختیار آزاد که کیهان انسانی بر آن بنا شده است، آغاز می‌کند. او جملۀ سفر خروج را در مورد فرعون که "خدا قلب او را سخت کرد" به معنای پذیرش اختیارآزاد فرعون توسط خدا می‌بیند: فرعون بر تصمیم شر استوار مانده و نتیجه اش را نیز خواهد دید.

بوبر که شر را در مرحلۀ اول پیدایش آن یعنی بی جهتی و بی ملاکی، قابل رستگاری و برگشت پذیر می‌داند، همچنان در مرحلۀ دوم شر (تصمیم به شرارت)، امکان رستگاری شر را نفی نمی‌کند. راه اختیار انسانی بسته نمی‌شود. ریشۀ زوهری این دیدگاه بوبردر رابطۀ زمان با پدیدار شدن معلول‌های ناشی از علت‌ها نهفته است. بر اساس زوهر، خدا میان عمل شرور و دیدن مکافات آن فاصله می‌اندازد تا همچنان فرد شرور، امکان بروز اختیار آزاد و روی گرداندن از شر را داشته باشد. زیرا حتی روح یک شرور نیز نزد خدا ارج دارد. انسانی که از دل شر، چنین قدرتی از خود بروز دهد به مراتب ازانسانی که هرگز گناه نورزیده ارجمند تر است و تأثیر او نیرومند تر. زمان که میان علت و معلول در جهان طبیعت فاصله می‌اندازد، در سطح روح و عمل انسانی نیز جاری ست. فاصلۀ میان علت و معلول، یعنی زمان لازم برای آشکارگی عاقبت شرارت، این توهم را پدید می‌آورد که شر بی پاسخ می‌ماند. دردمندان می‌پرسند چرا این قدر " پیمانۀ شرور پر است" و" روزهای او پر شمار"؟ آن گونه که ایوب در سوگ فرزندان و از ژرفای درد می‌پرسید. شرور نیز به این توهم دل خوش می‌کند که قاعدۀ علت و معلول به او که رسیده دیگر صادق نیست. ولی این دست و آن دست کردن جهان هستی، تنها برای دادن فرصت رستگاری به شر است! بوبر به کمک این دیدگاه از دوانگاری مطلق خیر و شر که در نگرش‌های زرتشتی،مانوی، و بودایی وجود دارد فاصله می‌گیرد. پل باریک میان خیر و شر که همان اختیار آزاد است، حتی در معرکۀ بیداد و شر گشوده است. هر یک نفری که راه خود را از شر جدا می‌کند، از تراکم و گستردگی آن می‌کاهد و به فضای خیر می‌افزاید.

دستگاه‌های تفکر فلسفی و اجتماعی اغلب صرفنظر از خداباوری یا عدم باور به حقیقتی استعلا یی، به دو راه عمده رفته اند: یا طرح فردی را برای اصلاح زندگی بشر بر گزیده‌اند و یا طرح جمعی را. دیدگاه بوبر می‌کوشد این دو طرح را در هم بیامیزد. البته همچنان این دیدگاه، کیهان اعتباری و حقیقت شناختی اش را از خداباوری می‌گیرد، ولی در ارائۀ دیدگاه خود به کل بدنۀ فلسفۀ بعد از خود موفق بوده است. کاربرد‌های آن در علومی چون روانشناسی( در قالب روانکاوی گفتگو)، انطباق مدل بوبری در رفتار شناسی، حل اختلاف، مدیریت، علوم سیاسی و گفتگوی ادیان و فرهنگ شناسی، نشان این موفقیت هستند.

بوبر طرح فردی و جمعی را این گونه در هم می‌آمیزد: از سویی فرد در چالش درونی با شر، امکان پیشگیری و غلبه بر آن را دارد؛ از سوی دیگر، برایند تلاش‌های فردی می‌توانند طرح جمعی و جامعه را بسته به نوع انتخاب آزاد افراد، به آستانۀ بحرانی شر و یا خیر بکشانند. این آستانۀ خیر و شر را می‌توان متناظر قانون ماتریالیسم دیالک تیک مارکس در تبدیل تغییر کمٌی به کیفی در طرح معنوی-روحانی یا «Spiritual» رشد جامعۀ بشری دانست.

روی گرداندن هر یک نفراز شراکت در شر می‌تواند تغییر کمٌی را به کیفی فرارویاند و کل طرح را وارد آستانۀ خیر کند. برعکس نیز ممکن است.

در نقد بوبر می‌توان گفت که شرط "مسیر حرکت به سوی خدا" اگر می‌توانست ترجمان سکولاری نیز داشته باشد، مخاطبان بیشتری پیدا می‌کرد. بوبر این تلاش را با طرح دیدار با دیگری انسانی به عمل آورد و اتفاقأ همین بخش از سوی فیلسوفان پست مدرن دنبال شد. اما فیلسوف همچنان پایه‌های استدلال خود را در خداشناسی نگه داشت، زیرا به نیاز مبرم بازنگری در مفاهیم الهیات و عرفان اعتقاد داشت. شرط "مسیر حرکت به سوی خدا" این خطر را در بر دارد که گویی تنها با باور خداشناختی می‌توان با گرایش شر چالش کرد. در حالی که خواه فرد، قدرت خود را از نظام تفکر اجتماعی و اخلاق سکولار خود بگیرد یا به قول کارل پوپر از اخلاق گرایی روشنفکرانه (Intellectual Moralism) و یا از ارزش‌های اعتقادی دینی و عرفانی، می‌تواند نیروی تسلط بر گرایش شر و افزودن خیر به جهان را در خود پدید آورد. باید گفت که خواندن مجموعۀ کارهای بوبر این سؤتفاهم را کاهش می‌دهد. زاویۀ دیگری که بوبر را در معرض نقد قرار می‌دهد، مسئلۀ دشواری مهار ساختن گرایش شر در درون، بدون داشتن آگاهی و تربیت لازم است. حداقلی از پیش زمینه‌های عینی و اجتماعی باید وجود داشته باشد. شرایط اجتماعی ناگواری چون فقر، بی عدالتی، عدم دسترسی توده‌ها به آموزش و پرورش و نبود امکانات سلامت روحی، زمینه و محیط مناسب را برای ناتوانی روح انسانی در پس زدن گرایش شر پدید می‌آورند و راه را برای دویدن شر در سطح وسیع باز می‌کنند. شر فردی و اجتماعی دو روی یک سکه هستند و رستگاری شر در هر دو سطح فردی و جمعی باید انجام گیرد. بوبر به این امرآگاه بود و به گونۀ خاصی از سوسیالیسم باور داشت. ولی همچنان کلیت اثار او این نکته را آشکار می‌کند.

سرانجام آن که وجه تمایز فلسفۀ بوبر در پاسخ به پرسش دیرین خیر/ شر و اصرار او در امکان رستگاری شر، به فکرت بوبری (Narrow Ridge) معروف است.

این عبارت به معنای خط و شکاف باریک در صخره‌های کوهستانی است. او آگاهانه با مرحله بندی کردن شر و پیش کشیدن امکان رستگاری شر، فاصلۀ خود را با کانت و سارتر که به «Radical Evil» یا شر بنیادی و به صورت نیرویی خودپاینده در نهاد انسان اعتقاد دارند، حفظ می‌کند. بوبر تنها در واپسین لحظۀ مرحلۀ دوم که شر علاج ناپذیر می‌شود، به کانت و سارتر و امکان شر بنیادی نزدیک می‌شود. خط باریک بوبری هم به نشانۀ حساس بودن رویگردانی از گرایش شر است، هم چونان امکان رستگاری شر، و هم شیار باریکی که نپریدن از روی آن پرتگاه بی انتهای شر را می‌گشاید. به حدس نگارنده، بوبر این مفهوم را با کمک تمثیل زوهری زیر بسط داده است؛ جلد ششم زوهر در تفسیر داستان یوسف پیامبر:

« انسانی که خطر گرایش شر را از سر گذرانده، وقتی به پشت سر نگاه می‌کند، کوهی عظیم می‌بیند و با شگفتی از خود می‌پرسد که با چه قدرتی این کوه را عبور کرده و پشت سر گذاشته است. ولی انسانی که به گرایش شر تسلیم شده، وقتی به پشت سر نگاه می‌کند، شیاری باریک می‌بیند و با شگفتی از خود می‌پرسد که چگونه نتوانسته از آن گذر کند».

۱۱ مارچ ۲۰۱۱

* شرح این مباحثه را به زودی در نوشته‌ای با عنوان‌هانا آرنت و فکرت ابتذال شر شرح خواهم داد.

مارتین بوبر و فلسفۀ گفتگو به همین قلم: